"بسم الله الرحمن الرحیم"

بی نام او هرکاری ابتر است

سلام؛

     " ... بابا و دا۱ ، با وجود هشت تا بچه، آن قدر همدیگر را دوست داشتند که انگار روزهای اول زندگی شان است!

     طوری که وقتی بابا به خانه می آمد و می دید دا نیست، خیلی کلافه می شد! هی راه می رفت و انتظار می کشید.کتاب "دا"

     وقتی هم خودش از سر کار می آمد با دا می نشستند به حرف زدن. می گفتند و می خندیدند. بچه تر که بودم، تعجب می کردم. چون بابا از نظر قیافه قشنگ تر و از نظر سنی چند سالی هم جوان تر از دا بود!

     به همین خاطر، از خودم می پرسیدم: بابا که هم جوون تره هم قشنگ تره، پس دا چی داره که بابا این قدر اون رو دوست داره؟!

     هر چه بزرگ تر می شدم، و به مهربان ها و صبوری های دا فکر می کردم،

می دیدم بابا حق دارد. درک و فهم دا، از هر زیبایی ظاهری قشنگ تر است.

     اخلاق دا با بابا، حتی در بدترین شرایط مالی، خوب بود. حتی اگر بابا دست خالی به خانه می آمد، و از اینکه پولی نیاورده شرمنده بود، دا دلداری اش می داد و می گفت: مگه روز آخره؟ فردا هم روز خداست. الحمدلله که گرسنه نموندیم! بعد فوراً بلند می شد و چیزی سرهم می کرد تا نشان بدهد اجاق خانه گرم است.

     از آن طرف، هیچ وقت مشکلاتش را به پاپا۲ و دایی حسینی نمی گفت. اگر حرفی پیش می آمد، در مقابل همه از بابا پشتیبانی می کرد و می گفت: مرد من زحمتکشه، دزدی که نمی تونه بکنه!

     بابا هم خیلی هوای دا را داشت. به خاطر اسم دا، که شاه پسند بود، توی باغچه بوته های شاه پسند کاشته بود و حسابی از آن ها مراقبت می کرد.

     به روز مادر که نزدیک می شدیم، به فکر می افتاد و چند روز قبل از آن مناسبت، هدیه اش را برای دا می خرید. به ما هم پول می داد و می گفت: برید برای مادرتون کادو بخرید.

     نمی دانم از کجا فهمیده بود که دا از گردنبند لیره خوشش می آید. چون هیچ وقت دا چنین مسئله ای را مطرح نکرده بود. من می دیدم بابا به مرور و با زحمت، در دفترچه حساب بانکی اش، هر ماه پول مختصری پس انداز می کند!

     تا این که، یک روز دیدم گردنبند هفت لیره ای برای دا خرید!!! دا خیلی ذوق کرد.

     هر چند زمان زیادی آن را به گردن نیانداخت و برای خرید کولر گازی و نجات از گرمای طاقت فرسای تابستان مجبور شد آن را بفروشد!

   بابا خیلی ناراحت شد و به دا می گفت راضی به این کار نیست. ولی دا خودش خیلی اصرار داشت. ... "۳

     خانم "سیده زهراء حسینی"، زمانی به این ظرافت ها اشاره می کنند، که پدر ایشان شهید شده، و با دستان خودشان ایشان را به خاک سپرده اند! زمانی که بی تابی های "دا" را می بینند، یاد ارتباط عاطفی ایشان با پدرشان می افتند.

     این برش بسیار زیبا از یک زندگی فقیرانه، نشان می دهد که محبت، با چه ریزه کاری هایی به وجود می آید، و آن چه عشق نامیده می شود، از جمع چیز های بسیار کوچک و کم اهمیت پدید می آید.

     نکاتی که در این بخش خواندید، در این موارد قابل دسته بندی و تحلیل است:

۱- درک و فهم، مهربانی و صبوری، از هر زیبایی ظاهری ای زیبا تر است.

۲- داشتن یک زندگی عاشقانه، ربطی به میزان امکانات مادی ندارد.

     داستانی که خواندید، راجع به شاهزاده ی ملک سلیمان نبود. پدر خانم حسینی که شما وصف عاشقانه هایش را با "دا" خواندید، مدتی در آسیاب کار می کرد. مدتی در بازار کارتن فروش ها باربری می کرد؛ و در آخر، رفتگر شهرداری بود!

     می بینید که عظمت روحی یک انسان، چندان ربطی با جایگاه اجتماعی اش ندارد. این داستان رفتگری است که تا مقام والای شهادت در راه خدا می تواند رشد کند. (یا للعجب!!!)

۳- نقش زن، در تأمین یک زندگی آبرومند، کم تر از مرد نیست. چنان چه یک زن، با نداری ها بسازد، و مردش را به کسب روزی حلال تشویق کند، مرد می تواند همچنان بر اعتقادات خود پایبند بماند.

     اما اگر زن زندگی صبور نبود، چه بسا مرد را وادار کند برای تأمین معاش زندگی، گرفتار لقمه ی حرام شود. (پناه بر خدا)

     این که امام خمینی "رحمة الله علیه"، می فرمود: "مرد از دامن زن به معراج می رود"، به نظر من، یکی از مهم ترین مصادیقش، همین صبر زن بر مشکلات اقتصادی است.

۴- حفظ اسرار زندگی، از اوجب واجبات است. معنی ندارد که کسی خارج از خانواده، هر چقدر هم که نزدیک باشد (علی الخصوص، پدر و مادر زن و شوهر)، مشکلات آن را بداند.

     طرح مشکلات خانواده نزد کس و ناکس، مرد را له می کند؛ و متأسفانه اکثر خانم ها این نکته ی بسیار مهم را نمی دانند! و فکر می کنند با این کار، دارند به خانواده و مردشان خدمت می کنند!

     همان طور که در این مطلب هم مشاهده کردید، "دا"، مشکلات زندگی سخت و فقیرانه شان را حتی به پدر و برادرش هم نمی گفت. پس پدر خانم حسینی، حق داشت که "دا" را این قدر دوست داشته باشد.

 ۵- همان قدر که زن دوست دارد توسط مردش حمایت شود؛ مرد هم دوست دارد که زنش او را به عنوان تکیه گاه بپذیرد و به قدرت او ایمان داشته باشد.

     اگر با کوچکترین ناملایمتی ای، زن اعتمادش را از دست بدهد، زندگی چندان دوامی نخواهد داشت. اگر طلاق هایی که این روزها مشاهده می کنید را بررسی نمایید، خواهید دید که اکثر این زن ها و مردها، آستانه ی تحمل بسیار پایینی داشته اند، و با مشکلات بسیار مسخره ای، کارشان به جدایی کشیده است!

     دیدید که "دا"، چطور از همسرش در مقابل ناملایمتی ها دفاع می کرد، و به او اعتماد داشت. اگر هزار بار بگویم که پدر خانم حسینی حق داشت که "دا" را دوست داشته باشد، باز هم کم گفته ام.

۶- دیدیم که هم دا، و هم پدر خانم حسینی، چه نکات ریزی را رعایت می کردند. کاشتن بوته های شاه پسند، تلاش برای نشان دادن گرمی اجاق خانه، برای جلوگیری از سرخوردگی همسر و ... همه با هم جمع می شد، و به یک عشق آتشین می رسید.

     عشق، هیچ گاه با یک نگاه ایجاد نمی شود.

یک نگاه، شاید فقط، جرقه ی ایجاد یک عشق باشد.

اگر آن جرقه، در طول زمان، آبیاری و مراقبت نشود،

هیچ گاه به یک عشق سوزان تبدیل نخواهد شد.

۷- فداکاری متقابل در این داستان موج می زند.

     زمانی که پدر خانم حسینی، با زحمت و پس انداز پول، یک گردنبند برای "دا" می خرد، "دا" هم قدر این محبت را می داند، و آن را برای رفاه خانواده فدا می کند.

" عشق، بدون فداکاری متقابل هیچ معنایی ندارد. "

     یعنی اگر "دا" این هدیه را می گرفت، و مال خود می دانست، عشقی اتفاق نیافتاده بود. اما زمانی که با تمام علاقه اش به گردنبند، آن را می فروشد، به معنای حقیقی، و در عمل، پاسخی عاشقانه به این حرکت زیبا داده است.

۸- وقتی دو نفر، عاشق و معشوق یکدیگر می شوند؛ با هم تله پاتی۴ برقرار می کنند. و بدون رد و بدل کردن کلام، از حال و علایق یکدیگر با خبر هستند.

     آخر چطور وقتی "دا"، اصلاً به زبان نیاورده است که فلان نوع گردنبند را دوست دارم، پدر ایشان متوجه شده است؟ این پرسش، تنها یک پاسخ دارد: این دو، آن قدر به یکدیگر توجه داشته اند، که کوچکترین تغییر حالت، که دیگران متوجه آن نمی شوند را حس می کنند، و نیاز طرف مقابلشان را می فهمند.

     این تفسیر یک علاقه ی حقیقی است.

۹- ناپلئون می گوید: "ازدواج، قتلگاه عشق است."

     هرچند او احتمالاً دنبال هوس های خودش بوده، اما معمولاً آن چه عشق تصور می شود، در ابتدای زندگی وجود دارد.

     بسیاری از زوج های جوان، برای نابود نشدن این احساسات، به هر دری می زنند تا از بچه دار شدن جلوگیری کنند! و مشکلات عدیده ای برای خود و آینده ی فرزندشان پدید می آورند.

     و متأسفانه، بسیاری از زوج ها، خصوصاً خانم ها، با به دنیا آمدن اولین فرزند، گویی همسر را به کل فراموش می کنند، و تمام زندگی ایشان همان فرزند می شود؛ و عملاً زندگی زناشویی شان پایان می پذیرد.

     یعنی آن گفته ی ناپلئون، این طور اصلاح می شود که: "به دنیا آمدن بچه، پایان عشق است!"

     امروز روز، اکثر زوج ها بچه ندارند، و آن ها که دارند، تک فرزند هستند. خانواده های جوانی که ۲ فرزند داشته باشند، خیلی نادر هستند، و بالا تر از آن، آن قدر کم هستند که می توان گفت وجود ندارند.

     در چنین شرایطی، تصور این که خانواده ای ۸ فرزند داشته باشد، خیلی دور از ذهن است. آن هم خانواده ای که در فقر به سر می برند.

     حالا اگر یک زن و شوهر، که این همه بچه دارند، باز هم مثل روزهایی که تنها بودند، یکدیگر را دوست داشته باشند، و همان قدر به همدیگر اهمیت بدهند، جای تحسین ندارد؟! پس:

" بچه دار شدن، مانعی برای امتداد عشق در زندگی نیست. "

(راجع به مشکلات تأخیر در فرزندآوری، پست سبک خراب زندگی را مطالعه بفرمایید. )

۱۰- اگر کسی با همه ی علاقه ای که به زن و زندگی اش دارد، آن را با عشق به خدا معامله کند، واقعاً چه اجری خواهد برد؟ با این همه عشق بین پدر و "دا"، می بینیم که او همه را به خدا می سپارد، و به معشوق حقیقی می رسد. خوشا به سعادت ایشان./ اللهم الرزقنا

     این ها، مطالبی بود که از ذهن کوچک من تراوش می کرد؛ و به طور خلاصه عرض کردم. (هر چند با عرض معذرت کمی طول کشید.) اما مطمئن هستم، اگر یک فرد متخصص، مثلاً یک روان شناس، این متن را تحلیل کند، می تواند راجع به آن، یک کتاب بنویسد.

     امیدوارم همه ی زوج های جوان، و جوان هایی که در صف ازدواج ایستاده اند، با رعایت این نکات ظریف، یک زندگی عاشقانه را برای خود رقم بزنند.

التماس دعا

یا علی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پست های مرتبط:

سخت و سخت تر!

رعایت سلیقه ی همسر

آیا عشق وجود دارد؟

ابرقدرتی به نام مادر!+عکس

لگدهایی که می زنیم

پازل محبت

جیک جیک مستون ... !

راه سخت زندگی

سبک خراب زندگی


پی نوشت:

۱- "دا" که در گویش کُردی، به معنای مادر هست، نام کتاب مشهوری است که شرح مقاومت مظلومانه ی مردم خرمشهر، در زمان خون و خیانت را از زبان خانم "سیده زهراء حسینی" روایت می کند.

۲- پاپا در گویش کردی، به معنای پدربزرگ هست؛ و خانواده ی حسینی، به پدر "دا"، که پدربزرگ مادری شان می شد، پاپا می گفتند.

۳- کتاب دو جلدی "دا"/ چاپ صد و سی و ششم/ صفحات ۲۶۸ و ۲۶۹

۴- تله پاتی، یعنی ارتباط غیر کلامی از راه دور./ نوعی ارتباط قلبی، بین دو نفر، که نقاط اشتراک زیادی دارند.