ازدواج با ماسک ها!
"بسم الله الرحمن الرحیم"
بی نام او هرکاری ابتر است
سلام؛
براي برخي، چهره اين قدر اهميت پيدا مي کند، که ديگر ساير معيار ها در گزينش همسر، عملاً رنگ مي بازند؛ و به حاشيه رانده مي شوند.
به گونه ای چهره و زیبایی مهم می شود، که گویی قرار هست تا صرفاً با یک ماسک زیبا ازدواج نمایند، نه یک انسان ذوابعاد!
چهره و زيبايي به طور کلي، موضوعي است که قطعاً اهميت دارد؛ اما نبايد بيش از اندازه به آن تکيه کرد. چرا که اولاً: اگر زيباترين چهره را هم که پيدا کنيد، حتماً يکي زيباتر از آن هست؛ و ثانياً: تمامي چهره هاي زيبا، روزي فروغ خود را از دست مي دهند.
حديث پرمغزی داريم راجع به اشتباه رایج اصلي کردن معيار زيبايي و ثروت در گزینش همسر، که بد نيست اينجا آن را ذکر کنم؛ از پيامبر خدا "صلى الله عليه و آله و سلم" نقل شده است:
" هر که با زنى به خاطر مالش ازدواج کند، خداوند او را به مال وى واگذار مىکند، و هر که با او به خاطر جمال و زيبائىاش ازدواج نمايد، در او چيزى را که خوشايند او نيست، خواهد ديد، و هر که با وى به خاطر دينش ازدواج کند، خداوند تمامى اين مزايا را براى او جمع مىکند.۱ "
بنابراين، چنان چه همسرگزيني، با معيار تقوا و دين داري باشد، خداوند تمامي مزايا را جمع خواهد کرد. (چون که صد آید، نود هم پیش ماست ...) و صد البته که اين، به معناي ناديده گرفت حداقل ها نيست.
نکته اي که مي خواستم در اين پست مطرح کنم اين هست که:
" هر چند ما صورت ها را مي بينيم و انتخاب مي کنيم؛
اما بايد يادمان باشد، قرار هست با سيرت افراد زندگي کنيم. "
يک ضرب المثل عاميانه خوانده ام (متأسفانه يادم نيست مال کجا بود) که مي گفت: "تمام زن ها به يک شکل هستند." (!!!) شايد تعجب کنيد، اما حقيقت اين هست که بهترين چهره ها هم، بعد از مدت کوتاهي، تکراري مي شوند.
شما در کمتر از ۲ ماه از شروع زندگي۲ ديگر يک چهره از همسر خود نمي بينيد، بلکه رفتار اوست که در ذهن شما نقش بازي مي کند. نوع اخلاق و منش اوست، که وي را زيبا يا زشت نشان مي دهد.
حالا که قلم آقا داماد گرم شد
، بد نيست يک خاطره ی جالب براي شما تعريف کنم:
يادم هست، يک فيلمي تلويزيون نشان مي داد که همين موضوع را خيلي خوب نشان داده بود. زمان فيلم، به دوران قرون وسطي، و دوران طلايي شواليه ها برمي گشت. قهرمان اصلي فيلم، يک جوان جوياي نام بود که آرزو داشت تا با يک پرنسس زيبا و پول دار ازدواج کند؛ و يک شبه، به تمامي افتخارات برسد.
همين آقا، که در يک گروه شبه خلاف کار (چيزي شبيه به گروه رابين هود) حضور داشت، با يک خانم خيلي ساده و معمولي دم خور بود؛ اما اين قدر آرزو هاي دور و دراز داشت، که اصلاً خوبي هاي او را نمي ديد.
زني که در تضاد با آرزوهای آن جوان، هم يک چهره ي خيلي معمولي داشت، و هم این که يک روستا زاده بود. اما با تمام این احوال، یک جنگاور خودساخته، و حقيقتاً يک کدبانو محسوب مي شد، و مي توانست به يک مادر و همسر بسيار خوب و ايده آل هم تبدیل بشود. یعنی دقیقاً چیزی که آن جوان نمی دید.
آقا پسر فیلم، که مدام در تخيلات سير مي کرد، آرزوی يک همسر با چهره ي فوق العاده، و با موقعيت اجتماعي بالا را داشت، و بنابراين، به ازدواج با اين دختر روستایی و علی الظاهر معمولي، اصلاً فکر هم نمي کرد.
دست بر قضا، در يکي از دزدي هايي که مي کردند، وارد يکي از اتاق هاي يک قصر شد، که دختر آرزوهايش در آن قرار داشت.
يعني يک پرنسس بسيار زيبا در لباسی فاخر! آقا پسر هم که ديد، گويا به آرزويش رسيده، خواست کمي ابراز احساسات کند، بلکه دل اين پرنسس را به دست بياورد، اما هنوز دو سه کلمه حرف نزده بود که آن روي پرنسس خانم بالا آمد!
به نظرم يکي از بهترين توصيفات ممکن، از نابود شدن آن تصوير زيبا، در زمان بسيار کوتاه، در اين صحنه اتفاق افتاد. يعني آن پرنسس خانم با تمام ظواهر فوق العاده اش، اينقدر گنه گنه و گند اخلاق بود که ظرف کمتر از ۱۰ ثانيه، تمامي آن محسناتش محو شد!
طوری شده بود که، همان آقا پسري که يک عمر آرزوي داشتن چنين همسري را در ذهن خود می پروراند، دنبال يک راه مي گشت تا هر چه سريع تر از مقابل اين عفريته فرار کند! يعني رسماً خدا نصيب گرگ بيابان هم نکند؛ از بس که افتضاح بود. (مسلمان نشنود، کافر نبیند ...)
عملاً بعد از آن که پرنسس، درونش را آشکار کرد، دیگر زیبایی های ظاهریش رنگ باخت و اهمیت خود را به سرعت از دست داد. آن هم در کوتاه ترین زمان ممکن. یعنی ابتدای سکانس شما فکر می کردید که پسر داستان خوشبخت شد! اما بعد از چند ثانیه، خود شما هم به صرافت می افتادید تا بلکه جوان بدبخت را از این مهلکه نجات بدهید!
بگذريم که در انتهاي فيلم، جوان قصه ي ما، بعد از آن که چندين بار توسط همان دختر ساده ي روستايي نجات پيدا کرد، متوجه ذات نيکوي او شد، و با هم ازدواج کردند.![]()
القصه، هر چقدر هم که کسي زيبا باشد، اگر سيرت زيبا نداشته باشد، قابل تحمل نخواهد بود. البته، اگر سيرت نيکو، همراه با صورت نيکو باشد، نورٌ علي نور مي شود. اما اگر سيرت نيکو نبود، صورت زيبا کفايت يک زندگي سعادتمند را نخواهد کرد.۳
حتماً اين حديث مشهور را شنيده ايد که پيامبر اکرم "صلى الله عليه و آله و سلم" فرموده اند:
" بپرهيزيد از سبزههايى که در مزبله مىرويد. خدمت ايشان عرض شد: يا رسول الله! ("صلى الله عليه و آله و سلم") سبزههايى که در مزبله مىرويد چيست؟ حضرت "صلى الله عليه و آله و سلم" فرمود: زن زيبايى که در خانواده پست و ناشايست پرورش يافته باشد.۴ "
اگر مي خواهيد بدانيد عاشق صورت کسي شده ايد، يا عاشق سيرت زيباي او(؟!)، فرض کنيد که به صورتش يک ماسک زيبا زده هست؛ و پشت آن، خبری از زیبایی نیست.
حالا ببينيد، اگر به هر دليلي، اعم از بيماري، حادثه، کهولت سن و ... اين ماسک زيبا از صورت او برداشته بشود، آيا باز هم او را به همين میزان دوست خواهيد داشت، يا نه؟! ۵
اگر پاسخ مثبت بود، بايد به شما تبريک گفت؛ چرا که شما به جاي انتخاب کردن يک ماسک صرفاً زيبا، يک همسر واقعي پيدا کرده ايد.
حسن ختام پست بسيار کوتاه ما (!)، اين بيت زيباي سعدي که:
" صورت زيباي ظاهر هيچ نيست اي برادر سيرت زيبا بيار "
التماس دعا
يا علي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پست های مرتبط: 40 حدیث ازدواج پیری زود رس! ازدواج با دختری کر و کور و لال و کچل و افلیج !!!
ازدواج با زیبا ترین دختر دنیا! ما انسان های ناقص زیبایی خصوصیات همسر ایده آل
ما انسان های ناقص (راجع به این که: "تا چه حد مجازیم از اشکالات همسر آینده، چشم پوشی کنیم؟!")
پی نوشت:
*: اربعین سرور و سالار شهیدان، حضرت امام حسین "علیه السلام" بر تمامی شیعیان جهان تسلیت باد.
۱- منبع: وسائل الشیعه، ج ۱۴، ص ۳۱/ به نقل از پست 40 حدیث ازدواج
۲- این زمان ۲ ماه، پایه ی علمی دقیقی ندارد. فقط حدس نگارنده است؛ و ممکن است زمان دقیق آن، برای افراد گوناگون، تفاوت داشته باشد. حالا یا کمی بیش تر، یا شاید کمی کمتر. در هر صورت، آن چه قطعی هست این که برای رسیدن به زمان عادی شدن چهره، زمان زیادی طول نخواهد کشید.
۳- این پاراگراف، کلاً قابل توجه آن مثلاً مذهبی هایی که دنبال یک صرفاً پولدار یا خوشگلی می گردند، که بعداً یک چادر هم زوری سرش کنند!/ به حق چیزهای نشنیده!
۴- من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۲۵۶، مکارم الاخلاق، ص ۲۰۵/ همان ۱
۵- حتماً آن داستان مشهور بوعلی سینا را شنیده اید:
روزی پسر یکی از پادشاهان، به سختی مریض شد، و جمیع اطباء در معالجه ی او ناتوان شدند. لاجرم به سراغ شیخ رفتند که او را درمان کند. شیخ متوجه شد که مریضی او، یک مریضی عادی نیست؛ بلکه عاشق شده است؛ اما هر چه پرسیدند که معشوق کیست؟ جوان بروز نداد.
ابوعلی سینا، نبض او را گرفت و شروع کرد به بردن نام محله های شهر، تا این که با بردن نام یکی از محله ها، نبض جوان قوت گرفت و مشخص شد که معشوق، ساکن آن جاست.
گشتند و وی را یافته، نزد شیخ آوردند. شیخ دارویی به او خوراند که کم کم، رخ او به زردی گرایید و لاغر اندام شد، بعد او را نزد جوان برد و پرسید: آیا آن که عاشقش شده بودی، همین بود؟
جوان نگاه کرد و گفت: نه! خلاصه، از شیخ اصرار و از جوان انکار: که نه! این، او نیست!!!
القصه، وقتی ثابت شد که این دختر، همان معشوق سابق هست، شیخ گفت که تو عاشق روی او شده بودی، نه عاشق ذات او. عشقی که با یک زرد شدن رنگ رخسار از بین برود که عشق نیست.
(ماجرا نقل به مضمون است. شاید هم یک حکایت بود و ما اشتباهاً به بوعلی سینا نسبت داده ایم. نمی دانم.)
ـــــــــــــــــــــ
بعداً اضافه شد:
خانم "بهار خانم" اشاره کردند که این حکایت، در دفتر اول مثنوی معنوی مولانا آمده است. از ایشان تشکر می کنم.
۶- یعنی می فرمایید واقعاً طولانی بود؟!
نوشتن این پست یک پاراگرافی ما، همه اش ۴-۳ ساعت بیش تر طول نکشید
(یعنی حدوداً از ۱۲ نصفه شب، تا ۴:۳۰ صبح!!! )/ کلاً باید بروم سراغ پست های خیـــــــــــــــــــــــلی طولانی، بلکه کمی استراحت کنم.![]()
سـلام، به وبـلاگ این دامـــــــاد "فعــلاً مجـــــرد" خوش آمدید.